تبليغاتX
::. عشاق و شکست خردگان عشق .::

عشاق و شکست خردگان عشق

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آذر 1387
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385

 

: پیوندها

 

.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
salam doostane aziz man kheyli vaghte ke chizi   naneveshtam 

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
سری دوم عشاق و شکت خردگان عشق
         وبلاگ دوم هم راه افتاداینم ‌آدرس

 

          www.oshagh137.blogfa.com     

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

 

آيينه اي برابر آيينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم

 

از تقسيم ناعادلانه عشق سهم من نگاهي بود كه از لابه لاي در هر روز به بهانه اي مي تراويد

 

تموم دنيا سر جاش فقط منو دوست داشته باش

 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروبایی نکنیم

 

امروز ديدمت خسته بودي اگه اشتباه نكنم دل شكسته بودي ديگه دوستم نداري مي دونم حتما به ديگري دل بسته بودي

 

به نام عشق می خواستم به بلندی نامت شعری بگم تمام قافیه ها حقیر شدن واژه ای همتای نامت رنگ حضور ندارد به نام نامی عشق نامیدمت جز تو قافیه ای برای عشق نیست

 

تو را دوست دارم كمتر از خدايم و بيشتر از خودم چون به او نياز و به تو احتياج دارم

 

اگه بهترين غمخوارم نيستي بزرگترين غمم باش اگه بهترين دوستم نيستي بهترين دشمنم باش هر چه هستي باش فقط بهترين باش چون هميشه بهترين ها هستند كه در بهترين خاطرات ميمانند!!

 

عشق غالبا یک نو عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است!!

 

برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن

 

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت : چرا ؟ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

 

چیزی را که دوست داری به دست بیاور وگرنه مجبوری چیزی را که به دست می آوری را دوست داشته باشی

 

معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه

 

خدا به تو 2 تا پا داد تا با اونها راه بري!! 2 تا دست داد تا نگاه داري!! 2 تا گوش داد تا بشنوي!! 2 تا چشم داد تا ببيني!! ولي چرل فقط يک قلب داد؟!؟!؟!.....چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا اونو پيدا کني!!!

 

   هيچگاه کسی رو نا اميد نکن چون ممکنه اميد تنها چيزی باشه که اون داره

 

 

تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام باور ندارم كه ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام يه شوخي بود و يه قصه ي تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام خيال مي كردم ميخواي بترسم شايد هنوزم باور نكردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی میدونم تو آسمونم قصه مارو یکی شنیده تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو میخونم

 

 

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن دست تو اول عشق بپسرش به آخرين مرد مردي كه پشت يك ديوار واسه چشمات گريه مي كرد گريه مي كرد گريه مي كرد

 

تويه ساحل رويه شنها قايقي به گل نشسته يكي با چشمون گريون گوشه ايي تنها نشسته نگاه پر اظطرابش به افق به بي نهايت ساكته اما تو قلبش داره يه دنيا شكايت تو چشاش حلقهء اشكه تويه قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه تنها مونده تويه ساحل زندگي براش عذابه تنهايي براش عذابه خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره همه دنياش زير آب و خودش هم تو غم اسيره دست بي رحم زمونه عشقش رو برده به دريا حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا!!!!! عاشقي كه تنها باشه تويه دنيا نميمونه دل عاشق رو شكستن شده كاره اين زمونه

 

میدانم بد کردم می دانم گناه کردم می دانم خدا مرا نمی بخشد می دانم ان دنیا یقه ام را می گیرد و من هم چیزی برای گفتن ندارم اما افسوس که نمی شود برگشت همه چیز را با اگاهی به عاقبتش درست کرد ولی افسوس که نمی شود من از کلمه کاش بدم می اید ولی ای کاش می شد؟ من همیشه این شعر را برای خودم زمزمه می کنم می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از برم تو می دونستی که دلم بسته به سازه صدات آرزومه که نمی دونستی من می میرم برات نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم باشی اندازه سه تا دوستت دارم آنقدر انقدر اشک مي ريزم که تو را در اشکهايم ببينم آنقدر انقدر اشک مي ريزم بعد اشکهايم را پاک مي کنم که کسي تو را نبيند

 

همه فهميدند كه عاشق تو شدم ... بهم خنديدند ... مهم نيست بخاطرت غرورمو شكستم ... همه تعجب زده شدند ... مهم نيست بخاطرت مردونگيمو زير پا گذاشتم ... همه بهم اخم كردن ... بازم مهم نيست بخاطرت زندگيمو دادم ... همه حيرت زده شدند ... مهم نيست گفتم عاشقشم همه مسخره ام كردند ... بيخيال ... خوب هم بهم خنديدن ... هم مسخره ام كردند ... هم غرورمو شكستم ... هم زندگيمو باختم ... و هم .... ديگه چي برام مونده ... فقط هم بخاطر تو بود حالا هم بخاطر تو اينا رو تحمل مي كنم ... اره دیونه ها خوب بلدن تحمل بکنن اندازه سه تا دو....

 

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را

 

يكي را دوست مي دارم ، ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي كنم ،شايد بخواند از نگاه من ، كه او را دوست دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند ‹ و ا ي › به برگ گل نوشتم من ، كه او را دوست مي دارم ولي افسوس ، او گل را به زلف كودكي آويخت ، تا او را بخنداند صبا را ديدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مي دارم ولي ناگه ، ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد من به خاكستر نشيني ، عادت ديرينه دارم سينه مالا مال درد ، اما دلي بي كينه دارم پاكبازم من ولي ، در آرزويم عشق بازي مثل هر جنبنده اي ، من هم دلي در سينه دارم من عاشق ، عاشق شدنم در كدامين مكتب و مذهب ، جرم است پاكبازي در جهان ، صدها هزاران پاكباز ، در سينه دارم كار هر كس نيست مكتب داري اين پاكبازان هديه از سلطان عشق ، بر هر دو پايم پينه دارم من عاشق ، عاشق شدنم من از بيراهه هاي هله بر مي گردم و آواز شب دارم هزار و يك شبي ديگر ، نگفته زير لب دارم مثال كوره مي سوزد تنم از عشق ، اميد طَرب دارم حديث تازه اي از عشق مردان حَرب دارم من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم

 

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.» گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.» خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.» پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی

 

رفــیــق

 

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
اینم عکس خودمه روی کوه جهانبین
                                          

 

                                          

| +| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
چندتا عکس پار و و و و و و و و
 
 
 
 
 
 
           
 
 
 
 
 
| +| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

 

خداوندا غرورم را شکستند

 پل سبز عبورم را شکستند

 چه بی رحمانه در این پاییز و غربت

 دل سنگ صبورم را شکستند

 

 

       

       

گذر گاه خیال

تو  را در آسمانها با خیالم  می کشانم

         تو را با ابر و باران کنار خودم می نشانم

اگر      رفتی      بر      اوج      آسمانها

مرا   با    دل    ببر    تا    کهکشان   ها

تو    در     اوج      خیالم     جای   داری

کنار     عرش      قایق  ها     نشستی

چرا    تنها    نشستی     من     کجایم

نمی   دانم    کجایم     چون      جدایم

نمی خواهم    که    درد    بی تو ماندن

زند    آتش    به     جانم     تا     قیامت

نمی  خوام   که    با    تو    ماندن    را

کنار      عرش    قایق     جای     گذارم

نمی   دانم    که   ماندن    یا     نرفتن

نمی   دانم    که    رفتن    یا    نماندن

 

 

 

ای خوش آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت

 شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

تقدیم به آنان که با عشق زنده اند

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

 

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم آمد،

 

و خواهم شکست

 

سکوت تنهاییت را و تو را با خود

 

به تجلی گاه روشنی می برم

 

به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد

 

به جایی که سکوت معنای همه ی حرفهای ناگفته است

 

به دوردستها

 

به دیاری که آدمها زیر سنگینی کوله بار خیانت

 

 بی صدا ،نشوند.....

 

به دیاری که همه تن پوشی از صفا

 

 به همراه دستاویزی از راستگویی به تن

 

کنند و در دشت وسیع صداقت همراه با رقص واژه ها

 

و با ترانه سکوت

 

به دلبری دلهای عاشق بروند

 

 و از آنجا همگام با هم به دیار تو می آئیم .

 

تو ای تنها واژه معلوم ...........

 

                        

 


| +| نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق یعنی ...........
 

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو

ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه:

توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه

کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به

ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط

ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم

داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
با توام

من با توام و عکسی در قاب چشمان تو...

من با توام و چه بيشمار بی تو مانده ام...

تو ياسی در گلدان شکسته ی اين دل هستی و چه بيرحمانه باغبان چشمانت خاک

قلبم را بی آب و عطشوار رها کرده است...

من با توام و هرم نفسهای تو نسيمی ست مرا و چه نامردانه اسير گردبادهای

روزگارم کرده ای...

من با توام... نزديک تو...همدم لحظه های تو ...و چه خونسردانه از اين همه من

گذشتی و به او پيوستی....

من با توام...تکيه گاهی بر سکوت تو...تبسمی بر وجود تو....اشکی بر نبود تو و تو

چه بی اعتنا دل بر سايه های هميشه تاريک سپردی و دور شدی...

راهت به کجاست نميدانم....راهم به کجاست باز هم نميدانم...چرا مانده ام نميدانم و

چرا ميروی... آه... نميدانم....چرا ميخندی نميفهمم و چرا ميگريم؟...

نه...ميدانم...خوب ميدانم چرا ميگريم...چون دوست دارم و ميگذری اما دوستم

داشتی و پايبندت شدم...ميگريم چون گريستی و نابود شدم اما گريستم و شادان

شدی...ميگريم چون فراموشم کردی و به بادم دادی اما من با اين باد روانه نشدم و

در حصار عشقی گنگ به انتظار مانده ام...

ميگريم چون قاب چشمانت را که پناه آخرين عکس نگاهم بود به ديگری دادی و

عکسم را با دنيايی از اشک و التماس پاره پاره کردی...ميگريم چون نميدانم بر سز

عشقمان چه آمد....عشقمان پوچ بود يا قلب تو...وسعت دوست داشتنم کوتاه بود يا

کلام عاشقانه ی تو حقير و بی ارزش مينمود...ميگريم چون نميفهمم که لياقت

عشقت را نداشتم يا تو لايق جانی دگر نبودی...

ميگريم چون نفرتم را احساس ميکنم اما باز هم دوستت دارم و ديوانه وار در طلب

نگاه توام اما نميخواهمت....

ای خائن هميشه بازيگر...مغرور باش که با همه ی بديهايت دوستت دارم و

فراموشت نميکنم....

وای وای وای...خداکنه سر و کاری هيچ بنده ای با اينجور بازيهای نامردانه و

پيچيده نيفته که خيلی سخته...حرف زدن در موردش آشونه اما هضم کردنش کار

بنده ی دوپا نيست...حتی اگه هضمم بشه يه زخمی رو دل آدم به جا ميذاره که

درمونی نداره....

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

من با توام و عکسی در قاب چشمان تو...

من با توام و چه بيشمار بی تو مانده ام...

تو ياسی در گلدان شکسته ی اين دل هستی و چه بيرحمانه باغبان چشمانت خاک

قلبم را بی آب و عطشوار رها کرده است...

من با توام و هرم نفسهای تو نسيمی ست مرا و چه نامردانه اسير گردبادهای

روزگارم کرده ای...

من با توام... نزديک تو...همدم لحظه های تو ...و چه خونسردانه از اين همه من

گذشتی و به او پيوستی....

من با توام...تکيه گاهی بر سکوت تو...تبسمی بر وجود تو....اشکی بر نبود تو و تو

چه بی اعتنا دل بر سايه های هميشه تاريک سپردی و دور شدی...

راهت به کجاست نميدانم....راهم به کجاست باز هم نميدانم...چرا مانده ام نميدانم و

چرا ميروی... آه... نميدانم....چرا ميخندی نميفهمم و چرا ميگريم؟...

نه...ميدانم...خوب ميدانم چرا ميگريم...چون دوست دارم و ميگذری اما دوستم

داشتی و پايبندت شدم...ميگريم چون گريستی و نابود شدم اما گريستم و شادان

شدی...ميگريم چون فراموشم کردی و به بادم دادی اما من با اين باد روانه نشدم و

در حصار عشقی گنگ به انتظار مانده ام...

ميگريم چون قاب چشمانت را که پناه آخرين عکس نگاهم بود به ديگری دادی و

عکسم را با دنيايی از اشک و التماس پاره پاره کردی...ميگريم چون نميدانم بر سز

عشقمان چه آمد....عشقمان پوچ بود يا قلب تو...وسعت دوست داشتنم کوتاه بود يا

کلام عاشقانه ی تو حقير و بی ارزش مينمود...ميگريم چون نميفهمم که لياقت

عشقت را نداشتم يا تو لايق جانی دگر نبودی...

ميگريم چون نفرتم را احساس ميکنم اما باز هم دوستت دارم و ديوانه وار در طلب

نگاه توام اما نميخواهمت....

ای خائن هميشه بازيگر...مغرور باش که با همه ی بديهايت دوستت دارم و

فراموشت نميکنم....

وای وای وای...خداکنه سر و کاری هيچ بنده ای با اينجور بازيهای نامردانه و

پيچيده نيفته که خيلی سخته...حرف زدن در موردش آشونه اما هضم کردنش کار

بنده ی دوپا نيست...حتی اگه هضمم بشه يه زخمی رو دل آدم به جا ميذاره که

درمونی نداره....

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

به تو دلبسته شدم


بي تو پر بسته شدم


تير عشق تو به قلب من نشست


به تو عادت کردم


چون دم و بازدمم


آري اي بانوي نيلوفري ام


من همان شب پره ام


که غم هجر تو را


به يه شمعي گفتم


شمع تا صبح گريست


و شرر زد به تن خسته من


و کنون باز منم شب پره سوخته پر


و سحر نزديک است


اما اينبار دگر مي دانم


و تو هم مي داني


| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
باور نداره

هيشکي باورش نشد .......    يه پرنده يه اسيره


 


همه عمرشو باخته......  داره تو قفس مي ميره


 


بسته اون بال و پرش ........  دلش از قصه پره


 


روزي که رها بشه ........     تا به ابرا مي پره


 


نگاهش به آسمونه ........     که يکي نگاش کنه


 


اونو از اون بگيره   ........  از قفس رهاش کنه


 


حالا توي لحظه هاش .......  صداي ناله مي ياد


 


ديگه باور نداره    .......   انتظار به سر مي ياد


 


هيشکي باورش نشد......  يه پرنده يه اسيره


 


همه عمرشو باخته ... داره تو قفس مي ميره


| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
شاپرک

اشکاتو پاک کن شاپرک بخدا شب تموم ميشه


گريه نکن گريه نکن اشکاي تو حروم  ميشه


اسير دست شب  نشو چشماتو واکن  شاپرک


خودتو قربوني نکن تو اين جدال صد به تک!


من با تو همقسم ميشم با تو مي مونم هميشه


خودت مي دوني عزيزم بي تو بمونم نميشه


زنده ميشم با نفست با عطر تو جون مي گيرم


اگه بموني پيش من به خدا  آروم مي گيرم


پيشم بمون پيشم بمون هميشه عاشقم بمون


شاپرک باغ خدا...... براي من بازم بخون


| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
پدرم

سلام


پيشاپيش عيد سعيد قربان را بر تمامي دوستان و عزيزان تبريک عرض مي نمايم


چند وقتي هستش که پدر عزيزم به علت بيماري ريوي در بيمارستان بستري مي باشند


از تمامي عزيزان التماس دعا براي شفاي پدرعزيزمان را داريم


به نيت يکي از دوستان و طرفداران به مدت 14 روز روزانه 314 صلوات


به نيت 14 معصوم براي شفاي پدر از همه عزيزان خواستاريم


قطعه شعري هم که در وصف پدر نوشتم


از تمامي دوستان سپاسگزارم


...................................................


پدرم


باز مي شود تو را بهانه کرد


بهانه نفس تويي


تويي که سرشاراز طراوت مريم هايي هستي که بوي عشق ميدهند


پدرم


باز مي شود  به تو اشاره کرد


تويي که تکرار عشق در نبض زماني


شباهت تو با ماه آسمان اينست


هر دو از آسمان هر دو مهربان و هر دو چون دريا بيکران........


پدرم

| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط

 

ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل

 

کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي

 

کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط

 

ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .

 

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه:

 

هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟

 

فقط ميگه: دوستت دارم

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
تقدیم به همه عاشقای جهان

همه‌ي شعرام ماله تو

تويي كه نديدمت

نمي دونم اسمت چيه

ولي به دنباله توام

تو كوچه هاي بي كسي

كودوم خونه ماله توه

كجا بايد در بزنم

اسمتو چي صدا كنم

پس كي مياي به ديدنم

ماله كدوم محله اي

محله‌ي خواب و خيال؟

ميشه واس يه ثانيه

تو رؤياي شبم بياي؟

شايد تو كوچه‌ي غمي

مثل خودم دربه‌دري

شايد توام دنباله من

به هر دري سر مي زني

كي ميشه پيدات بكنم

خيليه حرفاي دلم

آينه ديگه خسته شده

ميگه باهاش حرف نزنم

توي سكوته لحظه هام

پرنده پر نمي زنه

منتظرم تا تو بياي

تا اين دلم حرف بزنه

مي خوام به جز حرف زدنم

سنگ صبوره تو بشم

حرفاي قلبتو بگي

بريزن اشكاي چشم

دستاي ناز تو كجاست

پاك كنه اشكاي منو

كاش تا ابد گريه كنم

اگه قراره پاك كني

تو اشكاي رو گونمو

| +| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
عکسهای عاشقانه برای همه کسانی که عاشق هستند
glfl2.gif

 

tokenz-pplprd053.jpg

   

                     Image hosting by TinyPic

 

تقدیم به همه شما خوبان

 

 

 

 

 

با اجازه سوخته دل

 

 

 
 

 

| +| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
تنگ غروب غمگین وقتی بارون میگیرهI Love You ...

عشق تو نازنینم دوباره جون می گیره

تنگ غروب به یاده تو خاطره بازی می کنم

خورشید و خوابش می کنم ستاره سازی می کنم

ای خوب من رفتی تو به سفر

من مونده ام بی کس و بی خبر(۲)

تموم شب به یاده تو تا به سحر بیدارم

جز تو و فکر عشق تو کاری دیگه ندارم

ستاره ها پا به فرار خورشید خانوم سر می رسه

چشمون من خواب می رن و قصه به آخر می رسه

ای خوب من رفتی تو به سفر

من مونده ام بی کس و بی خبر(۲)

 

اگه سبزم ، اگه جنگل ،اگه ماهی ، اگه دریا
اگه اسمم ، همه جا هس، رو لبها ، تو کتابا
اگه رودم ، رود گنگم ،مثل مریم ، اگه پاکم
اگه نوری ، به صلیبم ،اگه گنجی ، زیر خاکم
واسه تو ، قد یه برگم ،پیش تو، راضی به مرگم
واسه تو ، قد یه برگم ،پیش تو، راضی به مرگم
واسه تو ، قد یه برگم ،پیش تو، راضی به مرگم...

 

تو ستاره غریبی تو شکوه باور من

شب عاشقی است یارا بنشین برابر من

تو چه کرده ای که با تو شده عشق تارو پودم

تو چه کرده ای که عمری پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من

چه شکسته ایستادی چه شکسته تر پریدی

به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی

 

این می نویسم تا ......

گفتم اي يار گفتي زهرمار
گفتم كه من بيمارم
گفتي به من چه مگه من پرستارم گفتم اي دوست
گفتي كوفت گفتم چقدر مرا دوست داري؟
گفتي اندازه ستاره هاي اسمون نگاه كردم به اسمون هواابري بود

 

Shisheh

آرزو

آرزو ...

 

| +| نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

عشق....!!!

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                                  عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 خودت 

 

 

عشق                                            آميختن                                           افروختن

يعني                                                                                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                      يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني 

 

 

 

 

 

love

نانسی

| +| نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 

فتاده روي موجي سرد و خاموش                        به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان                        به قلب کوچکش انبوه غمهـــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ                         به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز                         ز غم سر را نهان در زير پر کرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته                         ز پا افتاده و غمگـــين نشسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد                        اميد از خود دل از دنيا گسسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ                         چه بازيها که دارد دست تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها                         دل افسرده غمين افتاده در زير
در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا                          شده تنـــها که تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس                         که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد
 

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

 

اين کـُوله بار عشقو گذاشتی باز روُ دوُشم
هيچی نمونده تا من دوباره زيرو روُشم

آن تير که آن کمان چشم تو رها کرد ،
            ديدی که چه ها کرد
ديدی که سراسيمه دل از سينه جدا کرد
            ديدی که چه ها کرد
با خـود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد
ديدی که فقط آمدو يک دَرد دَوا کرد

 خيال نميکردم که تو ،يه روز عزيز من بشی
از اين خزون بی کـَسی ،راه گُريز من بشی
به فکر من نميرسيد ،اصلا بدونی عــشـق چيه
اُونی که دنبال هوس ،يا اُون که عاشقت کيه

مگه ميَشه تورو ديدو ،به تو از دو رَنگيا گفت
تورو بايد ديدو بايد به تو از قـَشنگيــا گفت
مگه ميشه که دُروغ گفت ،به توئی که نازنينی
تـو خودت ميشناسی عشقو ،هرکجا اُونو ببينی
 
خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی
با من بی کـَسو غريب ،يه روزی هم قـَسَم بشی
اصلا نمی اُومد بـِهـِت که عشقو حتی بشناسی
اما ديدم که مثل تو ،عاشق نميشه هيچ کـَسی

شبهای درازيست که در خلوت دل بيدارم
در بَزم غريبانه ای از عشق تو دعوت دارم

 

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

 
 
 
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .
 
 

رو تابلو های جاده ها  , سر گذر پياده ها  برات پيغام گذاشتم  که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم

واسه يه دنيا آدم يکی يکی نامه دادم  از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم

بيابونا ميدونن , آسمونا ميدونن , جنگل و کوه و صحرا حتی اونا ميدونن

مسافرا ميدونن , همه زائرا ميدونن , اونايی که تو غارن خبر اين عشقو دارن

حتی پری درياها , شاهزاده های روياها , سنگ صبورم ميدونه  , قلعه نورم ميدونه , پرنده های آسمون , فرهاد کوه بيستون

ساربون های صحراها , ماهيگيرای درياها , پروانه های باغچه ها , عروسکهای طاقچه ها , کفتر گنبد دور دور دورم ميدونه

واست پيغوم گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم  

 هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم

 

 

تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

 

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد  .

دوری ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکی ،قوت  .

پيری مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودی مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم  .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم  .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  .

درحساب عشق يک +يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهيچ  .

عشق چيزی جزيافتن خويش در ديگران و شادکامی در شناخت نيست  .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيری له ميشودو اگر سست بگيری ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن  .

عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است  .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار  .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است  .

با عشق وشکيبائی چيزی ناممکن نيست  .

عشق، قانون نمی شناسد ودوست داشتن  ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است .

عشق ، معيارها را بهم می ريزد و دوست داشتن برپايه ی معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است  و دوست داشتن ساختنی عظيم .

عشق فوران می کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاری عظيم و دوست داشتن جاری ميشود چون رودخانه ای بر بستری با شيب نرم  .

عشق ناگهان  وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست .

سربزير نيست ،مطيع نيست ، عشق ديوار را باور نميکند، کوه را باور نميکند ، گرداب را باور نميکند، مرگ را حتی باور ندارد . /

 

 

 
 
نفسي مي آيد ، نفسي مي رود
كسي مي ماند ، كسي مي رود
شبي مي آيد ، شبي مي رود
دردي مي ماند ، دردي مي رود

زندگي اگر غير از اين است ، واي بر من
كه بي نفس چون مردگان
در شب درد بي كسي هام
با اين امیدم كه كسي با من
مي آيد و مي ماند
و نمي رود
...

 

 

رها شده چون برگ
چون قاصدکی در باد
چون فرو افتاده از شاخه یی
رو به جریان های آب
بی ثبات و سرگردان
ناپایدار
خسته از خویش می روم
رو به عمق ِ هرچه تاریکی ست
رو به عمق ِ هرچه مرداب

گر نگیرَدَم دستی ز جای
خواهم رفت ، نخواهم ماند
ای آفتاب
ای آفتاب
ای آفتاب
...
 
                                                 
    بيكران
 
در بيكران چشمانت چه مي گذرد
كه تا مي نگرم بر تو
چون ديواري از شن فرو مي ريزم
در بيكران چشمانت چه مي گذرد

عشق ، از نگاه شرم آگين تو
ديوانه وار زبانه مي كشد اما
كلامت خالي و سنگين است
من كودكي ساده انديش نيستم
تجربه ي چشم ها را خوب مي شناسم
دلم مي خواهد با كلامت بگويي
در بيكران چشمانت چه مي گذر
 
 
دروغ بگو

كه وقتي دروغ مي گويي ، چشمانت
شرم كودكانه اي به خود مي گيرند
ناز مي شوند
خطوط چشمانت چون ريشه هاي باغ
به گونه هاي سرخي مي رسند ، كه مثل شقايق ها
گويي در بهار
باز مي شوند

دروغ بگو
كه با دروغ كودكانه ات
تپش هاي بي قرار قلبم ، آغاز مي شوند

دروغ بگو كه هيچ گاه مرا دوست نداشته اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، از لبان تو
ناز تو را بيشتر مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، آغوش من را
گرم تر از آتش شعله ور مي كند

دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
لبانت ناز مي شوند

دروغ بگو كه هيچ گاه با بوسه ات
شبانه چشمان من را نبوسيده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن من را
گرم ِهمان بوسه ي داغ مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در بستر من
عاشقانه هايت را نمي سرودي
زيرا كه اين دروغ گفتن بسترم را
تازه چون سبزه هاي باغ مي كند

دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
گونه هايت ناز مي شوند
 
 
 
نمي خواهم تو را آشفته خاطر سازمت اما
تن ِآغشته در خون گشته ي يك هم دلم
مرا آزرده مي سازد

تن ِآغشته در خون و تن ِعُريان يك هم ريشه ام
در كنار و گوشه اي ويرانه از اين كشورم
مرا با درد ، محزون مي كند
رگِ دستِ بريده ، تيغ ناهمگون درد
چهره ي زرد و تكيده ، در كنارش جام مرگ
مرا در كام هرچه تيرگيست
مدفون مي كند

نمي خواهم تو را آشفته خاطر سازمت اما
جاي شلاق و كمر بر پشت يك هم ريشه ام
جاي تركش ، جاي قلاب
بر تن و بازوي مردانه ترين هم وطنم
خواب خوش از چشم من مي گيرد
لخته ي خون نشسته بر كمرگاهش مرا با صُلب مرگ
آهسته همخون مي كند
مرا فرياد در هم بسته و آغشته بر خونش
داغون مي كند

نمي خواهم كه در اين صُولت ويرانگري
تو را در بسترت رنجور و خسته بينمت اما
اين به خون آغشته بسترهاي شب
اين به هم آشفته هاي غرق نطفه از تب و وحشت
اين تن فروشي ها
اين پسر مردان خوش اندام و زيبا
اين خود فروشي ها
مرا با مرگ ، همبستر مي كند
مرا وارونه در مرداب ِگردون مي كند

نمي خواهم كه خواب ِخوش بگيرم از دو چشمانت ولي
اين چشم بر هم داشتن
بر طناب دار و اعدام ِ يكي عاشق
به جرم ِ هم تن ِخود دوست داشتن
مرا هم مرتبه با اين تبارِ قومِ مَطعون* مي كند
مرا با تهمت اين سرخوشان مرگ
ملعون مي كند

نمي خواهم پريشان خاطرت سازم ولي
اين همه وحشي گري ها ، اين همه درندگي
اين همه زخم و شكنجه بر تن ياران خويش
اين همه زجر برادر ، اين همه آغوش ريش
مرا در خود چگونه پوچ مي گرداند
مفتون مي كند
مرا از دين و از آيين و از حُجب و حيا
مرا از شرم و از ايمان و از وجدان
از عقل ، بيرون مي كند

نمي خواهم كه ديگر بيش از اين آشفته خاطر سازمت
يا چُنين كه عشق و نفرت با زجر
مجنونت كند
چون همانگونه كه من را با درد ، مجنون مي كند
يا مرا با درد و ناله ، با مرگ
همخون مي كند

فقط گاهي به خلوت در شب آرام خويش
اين سخن را در دلت پژواك كن ، كه امروز
هركه زجر ِهم تن ِخويشش كشيد
او برادر بود
سينه اش غرقه به خون از باغ يك گلزار زخم
ريشه هاي خسته ي من را
گلگون مي كند
...
 

 
 
در چنين شهري فريب
در چنين شهري فريب
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من غريب
در چنين شهري شلوغ
در چنين شهري دروغ
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من فروغ
در چنين شهري نبرد
در چنين شهري حسد
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من كه بد
در چنين شهري خراب
در چنين شهري بر آب
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من سراب
در چنين شهري صعود
در چنين شهري سقوط
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من سكوت
در چنين شهري ملال
در چنين شهري محال
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من خيال
 
  
 
| +| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
 

واقعیت

معادله ی عشق زودگذر ؛

یه نگاه عاشقونه یا یه تیکه کلام باحال

                             حرفای عجیب غریب و دروغ

                                             یه کم گردش و پارتی

                                                               ناسازگاری

                                                 هر چی برات خریدم برگردون

و در آخر ؛

             دختره میگه : برو گمشو دست از سرم بردار

             پسره میگه : لیاقته من رو نداری آشغال

و همه چی تموم میشه ...

به همین سادگی ؛ جالبه  مگه نه؟

اما یه چیزیو بگم که منو سحر میخوایم به همه ثابت کنیم که اینطوری نیست

آقا اینترنتی هم میشه عاشق شد

به خدا میشه

منو سحر اینو اثبات میکنیم

      

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
حرف راست
 

واقعیت

معادله ی عشق زودگذر ؛

یه نگاه عاشقونه یا یه تیکه کلام باحال

                             حرفای عجیب غریب و دروغ

                                             یه کم گردش و پارتی

                                                               ناسازگاری

                                                 هر چی برات خریدم برگردون

و در آخر ؛

             دختره میگه : برو گمشو دست از سرم بردار

             پسره میگه : لیاقته من رو نداری آشغال

و همه چی تموم میشه ...

به همین سادگی ؛ جالبه  مگه نه؟

اما یه چیزیو بگم که منو سحر میخوایم به همه ثابت کنیم که اینطوری نیست

آقا اینترنتی هم میشه عاشق شد

به خدا میشه

منو سحر اینو اثبات میکنیم

      

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
دوستت دارم .....
 

دوست دارم

توی قصر سفید زیر سایه ی بید تا چشام تو رو دید

دل تو سینه تپید با دلی پر از امید خط عشقو کشید

خدایی که تو رو واسه من آفرید تو با اون نگاه آفتابی تو با اون صورت مهتابی .


عزیزی......

بهترینی................
دوست دارم

                              حتی اگر قرار باشد
          شبی بی چراغ در حسرت یافتنت


                             مرا فراموش مکن.

                                   

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق من ......
 

عاشقتم...!

چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...


| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
بی تو .......
 

بی تو....

::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::                                                                                            ::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

 

 

  گفتم که مست و عاشقم دیوونه تو
هر شب خرابم گوشه می خونه تو


گفتی ببندم عهدو با یاد تو بستم
تاج غرورم رو زیر پات شکستم


گفتی که باید عاشق و
دیوونه باشم
چون ساقی هر شب می کش می خونه باشم


گفتی که باید خاطرم شرط  تو باشه
راه خیال خسته ام خط تو باشه!


گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از عطرت بسوزم !!!


گفتی که دستمو بگیر گفتم میگیرم
گفتی که از عشقم بمیر گفتم میمیرم!!!


گفتم و گریه کردمو پای تو ساختم
این دل سر به راهو آسون به تو باختم


گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم
گفتی با دل تنگی بخون
گفتم میخونم!

::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

 دوستت دارم تنها عشق من

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق
 

عاشق

بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمي كاش مي توانستم غزلي به زيبائي چشمانت بگم كاش مي توانستم آوازي به نابي آواز عشقت و بخونم كاش صدائي به رسائي صداي تو داشتم كاش دلي داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت دلي داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو كاش مي توانستم طرحي از چشمان تو به آسمان بدهم تا كه روز به خورشيدش ننازه و شب نيز به ماهش اگر مي توانستم طرح صورتت رو بكشم به هنرمندان مي فهماندم كه زيبائي يعني چي اينو خوب ميدونم كه اگه مجنون هم صفا و عشق تو رو مي ديد ليلي خودش رو فراموش مي كرد پس بي دليل نيست كه تو معشوق مني و نمي تونم فراموشت كنم

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
دوستت دارم
 

دوستت دارم گفتن به تو

 

 

 گفتن دوستت دارم به تو چه معنایی دارد؟

 

 

( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .

 

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .

 

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .

 

( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . 

 

( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .

 

( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .

 

( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .

 

( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .

 

( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی                                                                   

                                                                                 


| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
تک و تنها
 

تک و تنها

باز هم تک و تنها به تو می اندیشم و از دوریت به درگاه خداوند متصل می شوم و از او که بهترین پناهگاه برای عاشقان است عاجزانه درخواست می کنم که همیشه در کنار تو باشم  ای خدای مهربان کمکم کن که بتوانم این لحظه های سخت را تحمل کنم

                تنهايم

اگر روزي ۱۰۰۰نفر برايت مردن يكي از آنها من بودم

اگر روزي ۱۰۰نفر برايت مردن مطمئن باش يكي از آنها من بودم

اگر روزي۱۰نفر برايت مردن حتما يكي از آنها من بودم

اگر روزي۱نفر برايت بميرد آن يك نفر من هستم

اگ روزي كسي برايت نمرد مطمئن باش من قبلا برايت مرده بودم

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
عاشق کیه؟
 

عاشق کیه ؟

 

      

 نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟

 زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟


    با شما طي کرده ام راه درازي را

  خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟

 راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

  تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟

  اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

 من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

 پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

 مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را

   همچناني که شما ها مي شناسيدم

 اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

   در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

 من همان دريايتان اي رهروان عشق

    رود هاي روح دريا مي شناسيدم

 اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

    در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

 من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

   با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

   من همانم آشناي سال هاي دور

  رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 
با تو بودن
             با تو بودن همه چی زیباست           

 

تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم

انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم

مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم

اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري

اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف


 

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved